![]() |
![]() |
|
| شهيد سید حسین علم الهدي |
|
اينم آدرس وبلاگ جديدمه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 6:51 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
حسین در خانه علم و تقوی به دنیا آمد و در مکتب پدر درس گرفت. در دوران و زمان معصیت و گناه، او چون پدرش سرسختانه با رژیم شاه مبارزه می کرد. فعالیتهای او حد و حصری نداشت و ساواک مدام در پی او بود و منزل ما را کنترل می کرد. از اوان کودکی در چهرهاش نبوغ خاصی دیده می شد. در سپیده فجر روز وفات امام موسی بن جعفر(علیهالسلام) به دنیا آمد و در خانهای بزرگ شد که در هر حرکت، با دعا و قرآن نزدیکی و قرابت داشت. در۶ سالگی به مدرسه رفت. در کنار درسش قرآن را آموخت و در ۸ سالگی قرآن را ختم کرد. در همان زمان بود که اقدام به بازکردن کلاس برای همسن و سالهایش نمود. چیزی نگذشت که کلاس قرآن او معروف شد و تعدادی زیادی را به خود جذب کرد. یک پسر۸ ساله، با آن صورت زیبایی که قرآن می خواند، کم کم پیر و جوان را به کلاسهایش جذب کرد و بدین ترتیب روزها به مدرسه می رفت و بعدازظهرها تا شب چند کلاس قرآن را تدریس میکرد. در آن دورانی که خود شما از وضعیت فرهنگی جامعه مطلعید، همین کودک ۸ ساله فعالیتش را آغاز کرد. کم کم کتابخانهای تأسیس کرد و کتابهای دینی و مناسب سن بچهها را در این کتابخانه قرار داد و شروع به نشر فرهنگ اسلام در اذهان جوانان و نوجوانان نمود. در زمانی به این فعالیتها مبادرت میورزید که خود نوجوانی بیش نبود. او چهارده ساله بود و در دبیرستان تحصیل میکرد که روز عاشورا خود و برادرش و دوستانش بازوبندهایی با نوشته «یا مولا یا صاحب الزمان» میبندند و دسته راه میاندازند. حسین با صدای بلند قرآن میخواند و حمید برادرش تفسیر میکند. اما مأموران شاه از این کار اینها جلوگیری کرده و به آنان میگویند : «چه کار میکنید؟ این چه سروصدایی است که راه انداختهاید؟» حسین در جواب میگوید : «ما سرباز امام زمان هستیم و میخواهیم روز عاشورا برای اباعبدالله(ع) عزاداری کنیم و کاردیگری نداریم». به آنها گفته میشود که دور مجسمه شاه و میدان شهر دور بزنند، اما این بار نیز حسین می گوید : «ما بتپرست نیستیم، ما خدا پرستیم و عزاداران اباعبدالله(ع)» و به این ترتیب از این کار سر باز میزنند. همچنین در سن ۱۴ سالگی در هنگام نمایش سیرک مصری در اهواز که در آن رقاصههای مصری افکار را تخدیر میکردند، حسین را سر کلاس دستگیر می کنند و او را به مدت۴۰ روز در سلول انفرادی میاندازند و هر روز بدترین شکنجهها را در مورد او روا میدارند. و در طول این مدت چهل روز به خانه ما زنگ می زدند که مادر حسین بیاید و چند سؤال را جواب بدهد تا حسین را آزاد کنیم. اما من هیچ گاه نرفتم، زیرا میخواستم با دشمن قرآن روبرو شوم. چون فرزند من جرمش خواندن قرآن به صدای بلند آن هم در روز شهادت مولا و سرور شهیدان حسین بن علی(ع) بود و من گفتم که حسین به راه قرآن و برای قرآن در آنجاست؟ خدا از او راضی است و من هم به رضای خدا راضیم. کینهای که نسبت به خانواده ما داشتند، بیش از پیش شد و بعد از آن چهل روز، چهار ماه دیگر هم حسین در زندان ماند. در این مدت آنقدر او را شکنجه کرده بودند که آثارش تا لحظه شهادت نیز با او بود و هنوز کفشهای مخصوص به پا داشت. بعد از آزادی از زندان او را در مدرسه نمیپذیرفتند و با تعهد او را قبول کردند. زندان حسین را جدی تر و مبارزتر ساخته بود. پس از آزادی از زندان با تشکیل انجمن اسلامی و جلسه سخنرانی، جوانان سردرگم را به اسلام و مکتب دعوت میکردند. او راهش را بخوبی یافته و در مسیرش قرار گرفته بود و در مسیرش قرار گرفته بود و سرسختانه علیه رژیم شاهنشاهی فعالیت میکرد. مدام در رفت و آمد از شهری به شهر دیگر بود. ما چیزی از اونمی پرسیدیم. خودش هم چیزی نمی گفت. ما می دانستیم که طریق او طریق حق است. در طول تحصیلش فعالیتهایش روز به روز بیشتر می شد تا اینکه به عنوان شاگرد اول، دیپلمش را گرفت و دانشگاه هم قبول شد اما او را بخاطر سابقه مبارزاتیش نپذیرفتند. برای او دانشگاه فقط محل آموختن نبود و فرق نمیکرد که این آموختن در خانه باشد یا دانشگاه، به همین دلیل در اتاق کوچکش که مفروش حصیری داشت حدود یک سال به تفسیر نهجالبلاغه پرداخت و بعد از این یک سال، کلاس نهج البلاغهاش را راهاندازی کرد و بزودی کلاس نهجالبلاغه او نیز معروف شد. برای خواهران و برادران تدریس میکرد و این همزمان با اوایل انقلاب بود و مجدداً در دانشگاه مشهد نیز قبول شد. از همان بدو ورود به دانشگاه با حوزه علمیه مشهد تماس نزدیک داشت و با روحانیون مبارزی چون آقایان خامنهای، طبسی و هاشمی نژاد آشنا شد. و دوسال نیز در دانشگاه مشهد در رشته تاریخ درس خواند، اما درس را رها کرد و به اهواز بازگشت و سپاه و دیگر ارگانها را بنیان گذاشت. بنیاد مستضعفان را پایه گذاری کرد. او یک لحظه آرام و قرار نداشت و همهاش در فکر فعالیت در مسیر حق و الهی بود. ناگفته نماند در زمانی که در دانشگاه مشهد بود گارد دانشگاه مشهد را آتش زد و همچنین پس از زلزله طبس نقش فعال داشت و هنگام ورود شاه معدوم و همسر فراریش به طبس، تظاهرات عظیمی علیه آنها ترتیب داد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:11 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
خواهر عزيز زهره ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 10:26 توسط گمشده اي آشنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 21:36 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
صداي تانك هاي آن طرف جاده به گوش مي رسيد. تيراندازي لحظه اي متوقف نمي شد. راه افتاديم، با اينكه مي دانستيم اميد برگشت نيست، ولي رساندن «آر. پي. جي» به «علم الهدي» ما را مصمم به پيش مي برد. به جاده كه رسيديم، توانستيم تانك هایي را ببينيم. به جز چند تايي كه در حال سوختن بودند، بقيه غرش كنان به پيش مي تاختند. چشمم به حسين (علم الهدي) كه افتاد، خستگي از تنم در آمد. آر. پي. جي بر دوشش بود و پشت خاكريز دراز كشيده بود. در امتداد خاكريز غير از حسين حدود ده نفر ديگر هنوز زنده بودند واز همه گروه همين ده نفر مانده بودند. حتي يك جسد بر زمين نمانده بود. پيدا بود كه بچه ها با گلوله مستقيم تانك ها از پاي در آمده بودند.تانك هاي سالم از كنار تانك هاي سوخته عبور مي كردند و به طرف خاكريز علم الهدي پيش مي آمدند. حسين و افرادش هيچ عكس العملي نشان نمي دادند. «روز علي» كه حسابي نگران شده بود، آر. پي. جي را از من گرفت و به تانك ها نشانه رفت. دست روز علي را نگه داشتم و گفتم: كمي ديگر صبر كن، شايد بچه ها برنامه اي داشته باشند و او پذيرفت.تانك ها به حدود پنجاه متري خاكريز رسيده بودند كه يكباره حسين از جا بلند شده و نزديك ترين تانك را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط تانك خورد و آن را به آتش كشيد. غير از حسين دو نفر ديگر كه آر. پي. جي داشتند، دو تانك ديگر را نشانه رفتند و هر دو را به آتش كشيدند. بقيه تانك ها سر جايشان ايستادند و ناگهان خاكريز را به گلوله بستند. خاكريز يكپارچه دود شد و بعيد بود كسي سالم مانده باشد. روز علي بلند شد و نزديك ترين تانك را نشانه رفت و با اينكه فاصله كم بود، تانك را از كار انداخت. قامت حسين دوباره از ميان دود و گرد غبار پشت خاكريز پيدا شد و يك تانك ديگر با گلوله حسين به آتش كشيده شد. پيدا بود كه از همه افراد گروه فقط روز علي و حسين زنده مانده اند. حسين از جا كنده شد و خود را به خاكريز ديگر رساند. تانك ها هنوز ما را نديده بودند. پيشروي تانك ها دوباره شروع شد. حسين پشت خاكريز خوابيده بود. تانك به چند متري خاكريز كه رسيد، حسين گلوله اش را شليك كرد. دود غليظي از تانك بلند شد. تانك ديگري با سماجت شروع به پيشروي كرد. روز علي كه آر. پي. جي را آماده كرده بود، از خاكريز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانك به آتش كشيده شد و چهار تانك ديگر به ده متري حسين رسيده بودند. حسين از جا بلند شد و آخرين گلوله را رهاكرد. سه تانك باقيمانده در يك زمان به طرف حسين شليك كردند. گلوله ها خاكريزش را به هوا بردند. گردو خاك كمي فرو نشست، توانستيم اول آر. پي. جي و سپس حسين را ببينيم. جسد حسين پشت خاكريز افتاده بود و چفيه صورتش را پوشانده بود. يكي از تانك ها به چند متري حسين رسيده بود و مي رفت كه از روي پيكر حسين عبور كند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 21:33 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 21:19 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
در این چند روز با خاک انس گرفتم، بوی خاک گرفتهام رنگ خاک گرفتهام. حال
میفهمم که چرا پیامبر(ص) علی بن ابیطالب را ابوتراب نامید. حال میفهمم که علی بن ابیطالب که میفرماید : سجدههای نماز، حرکت اول خم
شدن به روی مهر این معنا را میدهد که خاک بودهایم. حرکت دوم این معنی را دارد که از خاک برخواستهایم، متولد شدیم. حرکت سوم رفتن دوباره به خاک، به این معناست که دوباره به خاک باز میگردیم،
مرگ و حرکت چهارم برخاستن به این معنی است که دوباره زنده میشویم، حیات و
قیامت اما در این سنگر همیشه در کنار خاکیم، خاک پناهگاهمان است. روزهای صدای رگبار و خمپاره، گوشها را کر میکند. شبها صدای سکوت، صدای تک تیرها، صدای حرکت آب و ناگهان سکوت شب با فریاد
الله اکبر شبیخون برادران شکسته میشود. و تیراندزای شروع میشود خدایا امشب کدامیک از بچهها زخمی، کدامیک شهید، چند تن از دژخیمان را به
جزای خود رساندهاند. همهاش دلهره، اضطراب انتظار لحظه بازگشت برداران در انتظارم تا در آغوششان
گیرم.ناگهان چهره غیور اصلی در جلوی چشمان ظاهر میشود آن شهید آن مردم
تصمیم و اراده و مرد تاکتیک. خدایا کاش او بود و کمکمان میکرد. کاش او بود و از فکرش، از توان و مغز پر توانش
استفاده میکردیم. خدایا صدای گریه فرزند کوچک تازه بدنیا آمده غیور میآید، صدای آه همسر جوانش
خدایا چهره پرتلاش و کوه گونه محمد بلالی بیادم میآید آن روز که او را بر روی تخت بیمارستان ملاقات کردم او که چون شیر در شبها بعنوان فرمانده عملیات بر دشن میغرید آیا شجاعتر از او کسی هست. به تازگی شنیدهام که پاهایش لمس شده آن روز که او را دیدم از سر تا پایش همه در
گچ بود.این اندام خفته همان اندام پرتوان و پرتلاش بود که در تاریکی شب جلوی
بچهها راه میرفت و دستور آتش را میداد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 21:12 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 21:9 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
اعتصاب خواهران دانشجو حسين در سال 1356 در كنكور شركت كرد و در رشته انتخابى و مورد علاقهاش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين كه دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهره هاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را بعنوان فردى انقلابى و پرتلاش می شناختند. در اين سال كه اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى بدنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مىشود. يكى از مأمورين، به يكى از خواهران چادرى كه در حال عبور از سالن دانشكده بودند، پرخاش مىكند. حسين كه شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مىدهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل كاميون پرتاب مىكند .عدهاى از خواهران دانشجو كه شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مىدهند و بعد همگى جلوى كاميون مىنشينند و مىگويند تا حسين را آزاد نكنيد، از اينجا حركت نمىكنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:40 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
پیامبر در این دل شب پیامبر شبیخون میزد : غزوه بنی اسد- غزوه خیبر در این دل شب یاد عزیزانم رضا، اصغر و منصور که در شبهای رمضان با
هم دعا میخواندیم و بعد ما میخوابیدیم، اما منصور بیدار میماند و
ادامه میداد.
در این دل شب یاد عزیزم رضا پیرزاده که با هم نهجالبلاغه
مطالعه میکردیم. یاد اصغر گندمکار که با هم قرآن کار میکردیم. در این دل شب مردانی چون خمینی، در حال عبادتاند. امشب که پاسم تمام شد، حتماً فردا آیات خدا را درباره نمازشب در
قرآن مطالعه میکنم. در این خانه کوچک که انتخاب کردهام، روزها
لحظات بگونهای میگذرد و شبها بگونهای دیگر. روزها با خود در تنهایی سخن میگویم و با دوستانم در جمع در
نمازجماعت. در لحظاتی که اسلحه را بر دوش دارم، به فکر شمشیر علی بن
ابیطالب ذوالفقار میافتم، به فکر اسلحه ابوذر میافتم و دست
پرتوان او. خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک
گردان. امام امت هم به تازگی برای پاسداران سخن گفته، اما چه سخنانی، با
این حرفهای امام شرم دارم که حتی در اندیشهام خود را پاسدار تصور
کنم.باید جداً به امام هم فکر کرد، به زندگی او، مبارزات او، ایمان او،
استقامت او و بالاخره اخلاص او. لحظات چگونه میگذرد، عبور زمان مانند عبور آب جوی از جلوی
چشمان کاملاً ملموس است. زمانی به خود میاندیشم و زمانی به مردم. گاهی این تصور غلط به ذهنم میآید که در یک تکرار به سر میبرم،
یکنواختی و عادت را احساس میکنم. اما زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پرطپش است، یک دل خالی
است در زمین خدا، در متن پاکی، نمیتواند تکرارپذیر باشد. زیرا که
لحظاتی با خدا سخن میگویم و لحظاتی و ساعتهایی را با شهداء و
زمانی به خود میاندیشم و زمانی به خمینی، روح خدا و به مردم و
فضای پر غوغای راهپیماییها و زمانی لحظهای هم... آری تنهایی موهبتی است الهی، در تنهایی از تنهایی بدر میآییم. در تنهایی به خدا میرسیم. و در سنگر تنها هستم روزها به فکر سربازان صدر اسلام وحماسههای
آنها میافتم. جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر، تبوک و... آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه میتوانیم به آنان نزدیک شویم. در این اندیشهام که قرآن درباره یاران پیامبر سخن میگوید : محمد رسول الله والذین معه اشراء علی الکفار و رحماء بینهم تریهم رکعا سجدا یبتغون فضلا من الله و رضوانا سیماهم فی وجوههم من اثر السجود.کزرع اخرج شطئه فارزه فاستغلظ فاستوی علی سوقه یعجب الزراع لیغیظ بهم الکفار ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:38 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:56 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
قبل از یادداشتهای ارزنده حسین در سنگر، به دو ویژگی اخلاقی وی اشاره میکنیم : الف - حسین در رفتار با بردران بسیجی و مردم، بسیار متواضع بود. او فرمانده سپاه هویزه بود، در جلساتی با حضور مسئولین و فرماندهان همچون آیه ا... خامنهای و دکتر چمران شرکت میکرد، در طراحی عملیات بسیار میاندیشید و با وجود تلاشهای فراوان و برنامههای سنگین در ساعات روز، شبها همچون همه بسیجیها، پاسدار شب بود. چندبار مسئول تنظیم لیست پاسداری، نام حسین را از لیست حذف کرد، و به دلیل این که ایشان در همه ساعات روز مسئولیتهای سنگین دارد، حاضر نبود نام حسین را بنویسد، اما حسین با اصرار زیاد نام خود را در لیست قرار داد و ساعاتی از شب را پاس میداد، درست همچون همه نیروها. ب- حسین از کمترین فرصت و لحظات وقت خود، استفاده میکرد در ساعاتی از شب که مسئولیت پاسداری را بر عهده داشت از نور چراغ قوه دستی استفاده کرده و صفحاتی را با عنوان یادداشتهای در سنگر، به نگارش درآورد. حسین نوشتههای فراوانی داشته که متأسفانه در حمله ددمنشانه ارتش عراق و ویران نمودن شهر هویزه و مقر سپاه، همه چیز نابود شد، از جمله دست نوشتههای حسین. اینک چند نمونه از نوشتههای حسین که گویا در شبهای مختلف در سنگر نوشته است به حضورتان تقدیم میشود :
در دل سنگر با خود سخن میگویم : راستی چه خوب از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی
کنم، باشد تا این دل پر هیجان و تپش رامش دهد.و بعد با آن برای خود توشه بسازم و
توشه را راهی گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم. آیات جهاد را شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح و... همه را پیدا کنم و سنگرم
کلاس درسم باشد. و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود، سنگرم محرابم گردد، سنگرم خانه امیدم گردد و
سنگرم قبله دومم گردد. از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند. در دل سنگر با خدا سخن میگویم. اللهم انک یا انس الانسین لاولیالیک خدایا ای نزدیکترین مونس به دوستانت یا من هو اقرب الی من حبل الورید یا من یحول بین المرء و قبله خدا اگر من در سنگرم تو در قلب من و در دل سنگر هر دو حضور داری. و هو معکم اینما کنتم حدید- ۴ راستی این سرود را از اصغر شهید بیاد دارم. کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را پنهان نگشتهای که شوم طالب حضور غایب نگشتهای که هویدا کنم تو را هر کسی قادر نیست آنچه را که شایسته سخن گفتن با خداست بر زبان آورد لذا برای راز و
نیاز با او باید به نیایشهای امام زینالعابدین توسل جست، دعاهای صحیفه را باید بخوانم و
بعد حفظ کنم و زمزمه کنم، نیایشهای علی بن ابیطالب را بخوانم، حفظ کنم، زمزمه کنم. اللهم حصن ثغور المسلمین بعزتک و اید حماتها بقوتک و اسبغ عطایاهم من جدتک اللهم اغفرلی ما انت اعلم به منی فان عدت فعد علی بالمغفره اللهم اغفرلی ما اتقرب الیک بلسانی ثم خالفه قلبی اللهم اغفرلی ما ولیث من نفسی و
لم تجد له وفاء من عندی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:29 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
من در سنگر هستم در اوج تنهایی، سلاح بر دوش دارم، کرخه از کنارم میگذرد، در۲ کیلومتری، دشمن مستقر است تاکنون دوبار بلاد مسلمین را مورد تجاوز قرار داده است و اکنون چندین کیلومتر در خاک اسلام وارد شده است و ناجوانمردانه شهرها را میکوبد و نابود میکند، صدای رگبار و خمپاره همیشه در گوش است. مردم روستاها و شهرها آواره و سرگردان شدهاند کودکان گرسنه و لرزان در آغوش مادران ترسان بسیار به چشم میخورد. زمان میگذرد، عبور زمان در کنار برادران خاطره میسازد. اعمال متهورانه و بی باکانه بچهها حماسه میآفریند. منصور در کنار اصغر شهید شد و اصغر شاهد شهادت او بود. اصغر در کنار رضا شهید شد و رضا شاهد شهادت اصغر بود و اما رضا در تنهایی شهید شد، راستی شهداء همه با هم بودند و چه جمع باصفایی. در شهادت منصور در مسجد، اصغر شهید برای مردم از منصور حرف زد. وقتی خواستیم که خانه اسکندری شهید برویم، اصغر شهید شد، شعار (ما تشنه هستیم بهر شهادت) را سرود، در خیابان حصیرآباد. وقتی منصور شهید شد، رضای شهید در فراق منصور گریه کرد و صادق برای آنان نوحه میخواند و صدای دلنشین و پر جاذبهاش مرا به گریه میاندازد. بابک معتمد، قنادان زاده، طحان در ساحل کارون بوند. دهبان و احمد مشک در ساحل کرخه. شاید طبیعت جای دجله و فرات را با کرخه و کارون تعویض کرده است... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:13 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
هویزه در جنوب غربی سوسنگرد قرار دارد و یکی از سه شهر دشت آزادگان است. این شهر در دوره خلفای اسلامی، آباد و سرسبز بود و کوشک هویزه و کوشک بصره دو قلعه محکم و دژ دفاعی این سرزمین به شمار میآمد. آب و هوای هویزه گرم و خشک است، آزاد مردم هویزه آریایی و مساحی است و به زبان فارسی و عربی سخن میگویند. مردم هویزه پیرو مذهب تشیع اثنیعشری هستند. اقتصاد هویزه بر کشاورزی و دامداری بنا نهاده شده جاجیم بافی نیز یکی از صنایع دستی قابل اهمیت است که اغلب آن صادر میشود. در جنوب غربی حمیدیه رود کرخه منشعب میشد. از اوایل سال 1358حکومت بعثی عراق علاوه بر ایجاد تحرکات در مرزهای مشترک دو کشور اقدامات گستردهای نیز در داخل ایران آغاز کرد.در این میان، منطقه هویزه به لحاظ عرب زبان بودن اغلب مردم آن، از اهمیت ویژهای برخوردار بود. اهالی مظلوم هویزه بارها هدف بمبگذاریها و ترورها واقع شدند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:39 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
كوله پشتي حسين
نهج البلاغه، وصيت نامه و مقدار زيادى از يادداشتهاى سيد حسين، در كوله پشتى ايشان بود. حسين در شب عمليات، كوله پشتى اش را در سپاه هويزه گذاشت، تا بتواند اسلحه، خرج اضافى و نارنجك، براى عمليات حمل كند. بعد از شهادت حماسى بچهها، ارتش عراق وارد شهر هويزه شدو همه خانهها را همچون خرمشهر، با خاك يكسان كرد و تا 18 ماه، شهر هويزه و منطقه عملياتى، در اشغال عراق بود. برادر سيد جلال موسوى در سپاه هويزه، همراه حسين بود و مىدانست كه نهج البلاغه، نوشتهها و وصيت نامه حسين در كوله پشتى است. اولين شبى كه شهر به اشغال عراق درآمد، سيد جلال گفت: من بايد كوله پشتى حسين را بياورم. به همين قصد به سوى هويزه حركت كرد و در بين راه به فيض عظيم شهادت رسيد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:0 توسط گمشده اي آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نشاني ات را گم كرده بودم
از مادرت پرسيدم گفت: آن قطعه …رديف اول آمدم و يادم آمد كه مي گفتي ((قطعه)) همان غزل است اگر سر نداشته باشد تو هم غزل بودي … قطعه قطعه… قافيه ات شايد سنگ و چه قافيه سختي براي ترانه… |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 دی 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 |
| نویسندگان |
|
گمشده اي آشنا گمشده اي آشنا |
| پیوندها |
|
شهدا پروانه هاي عاشق يه پوتين يه پلاك سبكبالان صبح كلبه فرهنگي ساجد آسمان شلمچه |
|
RSS
|